نگاه روزانه ی ما به مباحث اجتماعی ، فرهنگی و ورزشی!
"حال خوب" در دوره ای که شلوغی و استرس حکمرانی می کند، در نقش کیمیاست. در این بین سینما می تواند یکی از عوامل ترویج حال خوب در جامعه باشد. سینمای "رصا میرکریمی" در این راه قدم گذاشته است. این ادعا پس از دیدن فیلم های قبلی این کارگردان از "خیلی دور، خیلی نزدیک" گرفته تا "به همین سادگی" برایمان ثابت شده است. فیلم ساکن، کم ماجرا و کم لوکیشن "به همین سادگی" آنچنان حس خوبی را به بیننده می دهد که هیچ یک از کارگردانان بزرگ «طبقه متوسط ساز(!)» امروز توانایی ایجاد آن را ندارند. و "یه حبه قند" نیز در ادامه همین روند فیلمسازی به حساب می آید.
پسند دختر آخر یک خانواده پرجمعیت یزدی است که قرار است طی یک ازدواج غیابی به عقد پسری در آن سوی آبها در بیاید. این اتفاق بهانه ای است که دیگر خواهرها در خانه دایی بزرگشان جمع شده تا مقدمات این ازدواج را فراهم کنند. در این بین مرگ دایی همه را با تردید مواجه می کند.
"یه حبه قند" را می توان به دو پارۀ مجزا تقسیم کرد. پارۀ اول سرشار از شادی و خوشی در فضایی شلوغ و پر سروصدا است. خواهر ها یک به یک وارد می شوند و بیننده در تلاش برای کشف روابط، تک تک دیالوگ ها را جستجو می کند، اما در همان ابتدا لهجۀ یزدی فیلم برای بیننده مشکلزا است. پلان های شلوغ و دیالوگ های زیاد، آن هم با لهجه ای ناآشنا با وجود تمهیدات کارگردان در صدابرداری، یکی از بزرگترین معضلات فیلم است. علاوه بر این، شلوغی اثر که با بازی های اغراق شدۀ بازیگران به ویژه رضا کیانیان همراه است کمی فضای گرم کار را برهم می زند. این فضا با ورود خواهر بزرگتر و پسرهای پر جنب و جوشش آغاز و با ورود دیگر خواهر ها ادامه می یابد و در نهایت با یک فاجعه خاتمه می یابد.
در این شرایط است که نماهای زیبای فیلم قدرت کارگردان را در دکوپاژ سنگین چنین موقعیت هایی نمایان می کند. نماهایی که در پس زمینه نیز اهدافی را جست و جو می کند و کمتر صحنه ای را می توان یافت که در پس آن چند بازیگر دیگر مشغول بازی نباشند. همۀ اینها در کنار جزئیات پردازی و نمایش صمیمیت های یک خانواده سنتی از نقاط قوت فیلم به حساب می آید. در این بین دوربین روی دست "حمید خضوعی ابیانه" نقش مهمی را ایفا می کند. حضوری که سعی می کند با نمایش همۀ جزئیات روابط و صحنه پردازی ها خود را به بیننده تحمیل نکند. علاوه بر دوربینی که به همه جا سرک می کشد تم زرد و نارنجی که در لباس بازیگران تا تک تک فریم ها وجود دارد در گرمتر شدن فضای نیمۀ اول فیلم موثر است. و شاهکار کارگردان در تلطیف فضای این نیمه قرار دادن نماهایی از پسند (با بازی نگار جواهریان) در هیاهوی عروسی است. میرکریمی با کلیپ های یک دقیقه ای از حس و حال پسند که با موسیقی آرام بخش "محمدرضا علیقلی" همراه است برای بیننده فرصت آرامش و تحلیل اتفاقات صورت گرفته را می دهد. هم نزدیکی با حال و هوای دختر کوچک خانواده و هم فاصله گرفتن از آن تکاپو! بدون شک بزرگترین عیب نیمۀ اول فیلم بازی هایی است که در نیمۀ دوم و در مهمترین لحظات اثر مخربش را نمایان می کند.
در پارۀ دوم فیلم که با مرگ دایی (با بازی سعید پورصمیمی) آغاز می شود فضا به همان سینمای مورد علاقۀ میرکریمی باز می گردد. در این نیمه چه بازی ها و چه نورپردازی همه در مسیر صحیح خود قرار می گیرند. رنگ لباس ها تیره شده و به دلیل قطع برق که به زیبایی در نیمۀ اول مقدماتش چیده شده بود، نورپردازی با نور ملایم چراغ های نفتی صورت می گیرد. دیگر اثری از هیاهوی آزاردهندۀ ابتدایی نیست و آرامشی به جا بر لحظه لحظه اثر سنگینی می کند. در همین لحظات است که بازی های اغراق شدۀ نیمۀ اول اثرات خود را می گذارد. جایی که نوحه زیبای حمید (با بازی هدایت هاشمی) به جای متاسر کردن مخاطب او را به یاد حرکاتش در نیمۀ اول می اندازد که عکس العمل خنده را موجب می شود. یا موضع گیری کارگردان علیه حاج ناصر (با بازی فرهاد اصلانی) در طول فیلم وی را به شخصیت کمیک تبدیل می کند. این در حالی است که در چنین آثاری بازی های متعادل و یکدست می تواند به موفقیت فیلم کمک کند. امری که در برخی صحنه ها به خصوص در بازی کیانیان مشاهده نشد. بازی رضا کیانیان در اکثر لحظات از فیلم بیرون زده بود به نوعی که حتی در لحظات انتهای فیلم که پسند از اتاق های مختلف می گذرد تنها او است که نحوۀ کج و کولۀ خوابیدنش توی ذوق می زند. در کنار او باقی بازیگران در ایفای نقششان موفق بودند که در این بین ریما رامین فر، نگار جواهریان و به خصوص سعید پورصمیمی در سطحی بالاتر قرار داشتند. بازی های قابل قبول کودکان این فیلم هم از معدود بازی های صحیح کودک در فیلم های ایرانی به شمار می رود که تاییدی دیگر در قدرت هدایت و کارگردانی میرکریمی است.
نکتۀ آزاردهندۀ دیگر نگاه سبکسرانۀ فیلمساز به اتفاقات اثرش است. اتفاقاتی که اوج آن در لحظۀ مرگ رخ می دهد. به گونه ای که مرگ تبدیل به پانزده دقیقۀ مفرح برای مخاطب خود می شود. این تمهید که بصورت عامدانه استفاده شده در لحظات مختلفی از روایت به چشم می خورد. شاید کارگردان با این کار سعی در گرفتن بار درام صحنه را داشته که با اجرای غلط آن اثری مبهم بر بینندۀ خود می گذارد. بیننده در بسیاری از لحظات در احساسی مابین غم و شادی باقی مانده و از درک هدف فیلمساز عاجز می ماند. یکی از لحظات شیرین فیلم با بازگشت خانواده از مراسم تشییع و صحبت دربارۀ مجبوبیت دایی شکل می گیرد. نمونۀ درست استفاده از شوخی برای تلطیف فضای غم آلود در این صحنه است. زمانی که با جناق ها مرگ یکدیگر را به شوخی می گیرند و با اینکار بر صمیمیت ها تاکید می کنند.
اما یکی از ابهام های بزرگ فیلم در بنیان آن یعنی ازدواج پسند و پسری است که هیچ کس او را به یاد نمی آورد. کمی غیر عادی است در خانوده ای این چنین سنتی و دختری همانند پسند که ویژگی بارزش حیا و نحابت شرقی است چگونه به چنین ازدواجی راضی شده است. پشت کردن به پسر دایی که هنوز هم در چند سکانس دلبستگی شان به نمایش گذاشته شده و امید به آینده ای نامعلوم کمی غیرواقعی و توصیه از بیرون به نظر می رسد. و همین پارادوکس است که بسیاری را به تفسیرهایی عجیب دربارۀ نمادشناسی شخصیت های فیلم وادار کرده است.
با همۀ این اوصاف "به حبه قند" فیلم شیرینی در ستایش سنت هایی است که به فراموشی سپرده شده و میرکریمی با بهانه قرار دادن مهاجرت پسند از نوستالژی گذشته خود یاد می کند. همین شیرینی ها است که هر مخاطب پا به سن گذاشته ای را با یادآوری همۀ آن بی آلایشی های گذشته دلتنگ می کند و هر جوانی را با حالی خوش از سینما بیرون می فرستد بدون آنکه دلیل این حالش را بداند. بازی ها و فیلمبرداری و موسیقی بهانه است همه در ذات خود دلتنگ سادگی های دیروزیم و کارگردان ما هم همینطور!
برخی از اصطلاحات مورد استفاده توسط "مسعود فراستی" معترضان زیادی دارد. یکی از آنها «درنیامدن» است. اصطلاحی که بارها مورد حملۀ کارگردانان قرار گرفته و فراستی را به دلیل استفاده از این واژگان به کم سوادی متهم کرده اند. اما واقعاً گاهی برای توصیف یک فیلم واژه ای بهتر از آن پیدا نمی شود. "ندارها" هم فیلمی است که به شدت «درنیامده» است!
دومین ساخته بلند "محمدرضا عرب" با فیلمنامه ای از "علیرضا طالب زاده" داستان سه جوان پایین شهری را روایت می کند که برای کمک به نیازمندان محل از ثروتمندان و بویژه نزول خواران پول می دزدند و لذت کمک کردن به مردم فقیر آنها را در این مسیر مشتاقتر می کند. داستان حکایت معروفی است از همان عیاری و جوانمردان جنگل های شروود. همان داستان رابین هوود، جان کوچولو و ماریان این بار با نام های علی، محمود و مهری آن هم در خیابان های تهران!
پس از اقتباس هایی چون "شب های روشن"، "تردید" و "اینجا بدون من"، شاید بتوان "ندارها" را نیز اقتباسی از داستان رابین هود دانست. کارگردان برای ایرانیزه کردن این داستان فضای جنوب شهر تهران را برگزید که بستر مناسبی برای شکل گیری اتفاق ها است، طرح مشکلات مردم در کوچه های باریک این مناطق و غیرت هم محلی ها برای کمک به یکدیگر می توانست در بومی کردن ماجرا ها کمک حال فیلمنامه نویس باشد ولی با این وجود فیلم "درنیامده" است!
طرح داستان باوجود تکراری بودن جذاب به نظر می رسد ولی پرداخت دم دستی آن موجب شده که فیلم در سطح یک اثر معمولی باقی بماند. عدم شخصیت پردازی مناسب، علی، محمود و مهری را انسان های تختی نشان داده که برای تفنن دست به دزدی می زنند. داستان در ابتدا روند درستی دارد، نشان دادن مشکلات یک خانواده با صاحب خانه ای بی وجدان و تلاش همسایه ها برای حل و فصل ماجرا، علی رغم عدم ارائه پیشینه ای از روابط محلی ها می تواند قانع کننده باشد ولی مشکل از جایی شروع می شود که مهری (با بازی هانیه توسلی) پس از فهمیدن جریان دزدی خود نیز برای کمک به دیگر همسایه ها به گروه می پیوندد. این اشتیاق بی دلیل کار را در سطح یک ماجراجویی جوانانه تنزل می دهد در حالی که فیلمنامه نویس می توانست با پرداختی درست به این حرکت رنگ و بوی عیاری ریشه داری ببخشد.
همچنین روابط سه شخصیت به هیچ وجه حساب شده نیست. علی (با بازی پژمان بازغی) فرد ترسویی است که بی هیچ دلیلی پس از کنار کشیدن دیگر اعضا ، طراح اصلی برای شروع مجدد دزدی ها می شود، یا محمود (با بازی محسن تنابنده) که مشخص نمی شود علاقه اش به مهری در چه حدی است. در ابتدا حاضر است برای او دست به هر کاری بزند ولی پس از پولدار شدن از مهری دور می شود و باز هم در ماجرای آخرین دزدی گوش به فرمان مهری دارد. یکی دیگر از گره های داستانی پسرک آشغال جمع کن است که می توانست به جذابیت داستان تبدیل شود ولی تا انتهای فیلم هم دلیل حساسیت های علی نسبت به او مشخص نمی شود، هر چند که فیلمنامه نویس تلاش داشته تا با افشای گذشتۀ علی به این رفتار رنگ و بوی منظقی تری ببخشد.
اما همۀ این ایراد ها در کنار پایان بندی سردستی آن چیزی به حساب نمی آید. از لو دادن مرد مالخر تا پیدا کردن خانۀ مهری و مرگ علی همه و همه آنقدر به دور از منطق داستانی است که نه غمی می آفریند و نه بیننده را شوکه می کند. پلیس که در طول فیلم در حد یک تیتر و یک خبر تلویزیون حضور داشته در انتها چنان پرقدرت وارد می شود که گویی همین الان از فیلمی دیگر وارد فضای داستانی ما شده! همین درهم ریختگی هاست که موجب می شود تماشاگر چند صحنۀ خوب فیلم را نیز از یاد ببرد.
اما بازی محسن تنابنده تکۀ جدایی از فیلم است. هنرنمایی تنابنده در نقش شخصی کرولال که دل به مهری سپرده و برای رضایت او دست به دزدی می زند همانند کاراکتری از یک فیلم هالیوودی در یک فیلم معمولی ایرانی است. انگار از دنیایی جدا به فیلم چسبیده است. نمایش باورپذیر و با رعایت جزئیات و نقش آفرینی فوق العاده این بازیگر در ادامۀ بازی های ماندگارش یکی از جذابیت های فیلم محصوب می شود. با این وجود پژمان بازغی و هانیه توسلی هیچ چیز جدیدی به بیننده ارائه نمی کنند. بازغی همان بازغی همیشگی است، بدون هیچ تغییری و توسلی باوجود بازی رهاتر از قبل باز هم بیش از هرچیز تماشاگر را به یاد خود توسلی می اندازند تا دختری جنوب شهری و رنج کشیده. به همین دلیل است که تنابنده پس از اکران فیلم درجشنواره فیلم فجر در حضور کارگردان آن، فیلم را در حد تجربه ای معمولی در دوران بازیگری اش نامید و از آن هیچ تمجیدی نکرد.
بدون شک "ندارها" فیلمی فراتر از آثار مبتذل سینمای ایران است ولی در مجموعۀ استاندارد ها در انتهای جدول قرار می گیرد. سینمای ایران با محصولاتش کار را به جایی رسانده که هر فیلمی که به شعور بیننده توهین مستقیم نکند، تماشاگر از دیدنش هیجانزده می شود. "ندارها" نیز فیلمی است در حد دیگر محصولات سینمای ایران که می توانست با فیلمنامه ای بهتر شور و شوق بیشتری را بربیانگیزد ولی در شرایط موجود بدون شک فیلم "درنیامده" است!
یکی از گونه های جدید "میان برنامه" های تلویزیونی فوتوکلیپ ها هستند. این سبک نوعی از نماهنگ محسوب می شود که با قرار دادن تصاویر زیبا و چشم نواز در کنار هم عطش زیبایی دوستی بیننده ای که در شهر های دود گرفته عمر می گذراند را خاموش می کند. تجربه پخش این فوتوکلیپ ها از رسانه ملی نشان داده که بیننده های تلویزیونی نیز از دیدن این تصاویر لذت برده و استقبال خوبی از پخش آن می کنند اما آیا می توان یک فیلم نود دقیقه ای فوتوکلیپی ساخت و منتظر استقبال میلیاردی از آن بود؟ آیا تنها چسباندن تصاویر کارت پستالی در کنار هم و نمایش پیاپی آن برای مخاطب آن هم به مدت نود دقیقه، توانایی جذب بیننده را دارد؟
"کیوان علیمحمدی" و "امید بنکدار" با دو فیلم کوتاه اولیه شان به شهرت رسیدند. دو فیلمی که در یک چیز اشتراک داشتند: تصاویر زیبا! زیبایی که چه در دکوپاژ، چه در طراحی صحنه و در گریم بازیگران نیز گل درشت تر از خود اثر نشان می داد. موفقیت این سبک از فیلمسازی موجب شد که این دو کارگردان در دو فیلم سینمایی بلندشان نیز این روند را ادامه دهند. فیلم "شبانه" که رنگ اکران را ندید و حالا "شبانه روز" که نمایشگاهی از چهره ی بازیگران مطرح سینمای ایران در قالب های زیباست که بدون شک برای هر مخاطبی جذابیت های خاص خود را دارد. تمرکز بر زیبایی شناسی قاب ها به حدی است که در اکران خارجی فیلم نیز منتقدین بیش از فیلم به چهره ی بازیگران آن پرداختند. انتخاب لوکیشن های زیبای شهر تهران در معدود نماهای خارجی فیلم اتفاق فرخنده ای است که می تواند برای یک بار هم که شده تصویری زیبا از پایتخت به یادگار بگذارد ولی نماهای بسته ی فراوان از بازیگران در حدی است که بیننده پس از گذشت دقایقی بیش از توجه به داستان، نگران سلامت اخلاقی کارگردانان مجموعه می شود.
صحبت از داستان به میان آمد، بدون شک می توان گفت داستان در نبردی نابرابر مقابل علاقه کارگردان به زیبایی قاب ها مغلوب شده است. نویسنده سعی کرده تا با طرح داستان چند زوج فیلم، روابط انسانی جامعه ی امروز را روایت کند ولی فرم گرایی و تلاش بی جهت برای تکه تکه و جا به جا کردن داستانک ها موجب شده که هم بیننده از پیگیری ماجرا باز بماند و هم داستانک ها روایت مناسبی نداشته باشند. همچنین در شکستن داستان ها آنقدر زیاده روی شده که قطعات با هیچ چسبی به شکل اولیه شان بازنخواهند گشت.
احتمالا قرار بوده که "شبانه روز" فیلمی برای روابط انسان ها باشد. عشقی که در پس زمینه خیانت وجود دارد (فوژان با بازی مهناز افشار)، خیانتی که ظاهری عاشقانه دارد (مرجان با بازی نیکی کریمی)، خیانتی که نتیجه ی یک خیانت است (پوران با بازی مهتاب کرامتی) و تنها عشق به ظاهر پاک (سیاوش کسرایی با بازی حامد بهداد) تم های اصلی شکلگیری شبانه روزند. بدین ترتیب این فیلم را هم می توان در ادامه ی روند فیلم هایی دانست که طبقه متوسط شهری (که سینما رو های اصلی را تشکیل می دهند) را مجبور می کنند تا برای دیدن بحران های اخلاقی طبقه شان بلیط بخرند و در سینما از زبان نویسندگان مورد شماتت قرار گیرند! فیلم هایی که با سیاه نمایی بیننده را ناامید از بهبود اوضاع دوباره از صندلی های راحت سینما به جامعه ی نفرین شده روانه می کند. اتفاقی که حتی در تنها تم خوشبینانه ی فیلم که همان داستان مرد نقاش با بازی اغراق شده ی حامد بهداد است نیز پایانی تلخ دارد.
طرفداران فیلم های داستان گو که خواستگاهشان در هالیوود است مسلما چنین اثری را "فیلم" نمی نامند بلکه تنها تجربه ی یک فرم خاص توسط کارگردان آن به حساب می آورند. کارگردانان اثر علاوه بر تکیه بر قاب های زیبا و قطعه قطعه کردن داستان در روایت هر داستانک نیز سبک متفاوتی از اجرا را تجربه کردند. به عنوان مثال در داستان فوژان دوربین روی دست از ویژگی های متمایز کننده ی این داستانک با دیگر شخصیت ها بوده که البته دلیل قابل دفاعی در انتخاب آن وجود ندارد. در داستان مرجان نماها روان تر است و بیشتر از تراولینگ استفاده شده که در نیمه ی ابتدایی آن به دلیل رابطه ی عاطفی شخصیت ها و شاعرانگی فضا ها انتخاب درستی به نظر می رسد ولی با لو رفتن داستان خیانت همه ی این تمهید ها بی مورد می شود. در داستان پوران اکثر نماها ثابت است که به دلیل متانت موجود در دیالوگ ها و فضای قجری کار انتخاب درستی به حساب می آید.
یکی دیگر از ضعف های اثر به تلاش بیش از حد کارگردانان در سوء استفاده از برخی المان ها برای رنگ و لعاب بیشتر بخشیدن به صحنه ها و راضی کردن گروهی حاشیه پسند مربوط می شود. سکانس مربوط به شوی لباس فوژان و یا سکانس مضحک فرار عروس از آرایشگاه (با حضور فیلمبردار عروسی که در برخی از صحنه ها از داماد در تعقیب عروس پیشی می گرفت) از نمونه این لحظات است. با این وجود حضور بازیگران پرتعداد در این مجموعه که غالبا بازی های قابل قبولی ارائه دادند و همچنین عدم دریافت پول توسط آنها و سهیم بودن در سود فیلم به جای دریافت دستمزد از اتفاق های خوشایندی است که فراتر از خود اثر قرار می گیرند.
"شبانه روز" فوتو کلیپ زیبایی از بازیگران سینمای ایران است که می تواند دید دنیا را نسبت به زیبایی نژاد ایران عوض کند ولی به عنوان فیلم ...! بدون شک یک فیلمنامه نویس خوب می تواند این دو کارگردان را به بهترین کارگردانان سینمای ایران تبدیل کند واگرنه آنها در حد یک مستندساز یا فوتوکلیپ ساز خوب باقی خواهند ماند.
نگاهی به سکانس برگزیده ی دهه هشتاد از دیدگاه نگاهانه (به بهانه روز ملی سینما)
سکانس برگزیده: غرق شدن الی (درباره الی)
دخترک گریان وارد می شود. بازی والیبال به هم می خورد و همسفران سراسیمه راهی دریا می شوند. سالن سینما پس از لحظات سرخوشانه ی ابتدایی سکوت پر دلهره ای را تجربه می کند و همراه گام های پرشتاب شخصیت ها روانه می شود. نفس ها در سینه حبس شده تا لحظه ای که کودک نفسی می کشد و به زندگی باز می گردد. تماشاگران همراه دیگر همسفران خیالشان راحت می شود ولی بحران ادامه دارد. حالا باید نگران "الی" باشند.
این سکانس با انتخاب فرم دوربین روی دست که بدون شک یکی از بهترین اجراهای این تکنیک در بین اجراهای پر تعداد و غلط آن در فیلم های متعدد سینمای ایران است، یکی از پر کشش ترین و دلهره آور ترین سکانس های فیلم های دهه ی هشتاد را رقم زده است. "اصغر فرهادی" که فیلم هایش به جای ریتم تند سکانس ها مدیون گره های متعدد داستانی و مفاهیم اجتماعی پس زمینه ی آن است ، این بار روند دیگری را در پیش گرفته. پس از ورود دختر، جمع دوستان با عجله به سمت دریا می شتابند و کارگردان با دوربین روی دست خود و استفاده از صدای نفس های بازیگران به جای موسیقی شرایطی را مهیا می کند که بیننده نیز خود را در کنار جمعیت و حیران به دنبال کودک بیابد. در این تمهید ، صدابرداری زیبای "حسن زاهدی" که کمتر به آن اشاره شده، نقش به سزایی را ایفا کرده است.
در طراحی این سکانس به تنهایی سه تعلیق داستانی گنجانده شده است. در ابتدا تلاش بی نتیجه برای یافتن کودک است که تماشاگر را تا مرز ناامیدی پیش می برد، مورد دوم زمانی است که تلاش ها برای برگرداندن کودک به زندگی آغاز می شود که در این مرحله پرداخت صحیح جزئیات مانند بی طاقتی پدر (با باری پیمان معادی) و تلاش دوستان برای دور کردن وی از صحنه، اضطرابی دو چندان به مخاطب وارد می کند که حسی ناشی از همدلی با پدر چاشنی آن شده است. اما تعلیق سوم زمانی است که کل سینما با دم عمیق کودک به پایان فاجعه امیدوار می شوند ولی شوک جدیدی در راه است. حال همه از هم می پرسند "الی" کجاست؟
بدون شک این سکانس پایه اصلی تبدیل "درباره الی" به یکی از بهترین فیلم های چند سال اخیر سینمای ایران است. اکثر تماشاگران پس از خروج از سالن نا خواسته تحت تاثیر سکانس غرق شدن الی قرار دارند و فرای اهمیت تم اصلی داستان که "دروغ" است ناخواسته مبهوت شوک ناشی از آن هستند. شوکی که پس از نیم ساعت شاد آغازین، از شوخی های سر سفره گرفته تا پانتومیم، ضربه بزرگی به تماشاگر وارد می کند که تا پایان فیلم همراه او باقی خواهد ماند. و با این سکانس "درباره الی" به فیلم محبوب منتقدین و تماشاگران سینمای ایران تبدیل می شود.
مرسوم است که پنج دقیقه ی اول یک فیلم در جلب نظر مخاطب برای مشاهده ی کل فیلم نقش تعیین کننده ای دارد. اما این قاعده در سریال تلویزیونی بی معنی است. پنج دقیقه ی طوفانی اولیه از یک مجموعه ی سی قسمتی در کجای ذهن بیننده باقی می ماند. یک سریال تلویزیونی اگر بخواهد از مجموعه های روزانه ی خانوادگی که تنها خانم های خانه دارِ درگیر با مشکلات روزانه را هدف قرار داده فاصله بگیرد باید در هر قسمت از یک قاعده ی مشخص پیروی کند. بیننده در ابتدای هر قسمت برای باز شدن گره انتهایی قسمت گذشته مشتاق است پس ابتدای هر قسمت را از دست نخواهد داد. بعد از این مرحله گره افکنی های جدید برای شخصیت ها تدارک دیده می شود. اگر چند زوج شخصیتی در داستان گنجانده شده باشد ، نویسنده برای هر زوج خط داستانی و مشکلاتی را علاوه بر خط اصلی داستان نوشته و کشمکش ها تا انتهای قسمت ادامه می یابد تا در لحظه ای حساس ، ادامه داستان به قسمت بعد موکول شود. البته این روال در سریال های روزانه ی خانوادگی متفاوت است. کش دار بودن و سادگی روایت داستانی از ویژگی های اصلی این قبیل سریال ها است.
سریال «پنج کیلومتر تا بهشت» با وجود پخش روزانه در مجموعه ی این سریال ها قرار نمی گیرد و باید به واسطه ی داشتن چند خط داستانی بیننده را با خود همراه کند. "علیرضا افخمی" کارگردانی که نامش با ماه رمضان و ارواح عجین شده امسال نیز بهترین زمان پخش سریال را در پر بیننده ترین شبکه در اختیار داشت تا شاید بتواند تجربه ی موفقیت های قبلی اش را تکرار کند ولی این بار از ملاط لازم برخوردار نبود. اصرار بیش از حد در استفاده از داستان های ماورایی و بازیگران تکراری ، ضربه ی بزرگی به مجموعه ی اخیر این کارگردان وارد کرد که برای نجات آن راهی باقی نمانده بود. عدم هماهنگی مدیران سیما در انتخاب سریال های امسال موجب شد که در سه سریال از چهار مورد اصلی جشنواره ای از ارواح ، شیاطین و فرشته ها جلوی چشمان بیننده رژه بروند به گونه ای که تماشاگر پس از تماشای ماراتن گونه ی آنها به سلامت خودش شک کند که چرا تا به حال در زندگی اش با یک روح ناقابل نیز مواجه نشده است!
علاوه بر موضوع «پنج کیلومتر تا بهشت» این سریال در پرداخت داستان نیز با مشکل روبرو بود. دزدی از یک انبار دارو و گم شدن و به کما رفتن یکی از اعضای شرکت و آشنایی روح او با روح سرگردانی که بدلیل عدم رضایت خانواده اش برای قطع کردن دستگاه اکسیژن از جسمش ، بیست سالی را به سرگردانی گذرانده و تلاش آن دو برای رهایی از اتهام دزدی بن مایه بدی برای یک سریال مناسبتی نیست ولی به شرطی که با داستانک های موازی بتواند بیننده را برای دیدن قسمت های بعدی مشتاق نگه دارد. به نظر می رسد نویسنده ی کار ، بیش از تلاش برای افزودن خط های داستانی دیگر ، تمام توانش را به توجیه اتفاقاتی که روح ها با آن دست و پنجه نرم می کنند معطوف کرده است. این موضوع تا اندازه ای است که زمان زیادی از هر قسمت به توضیح روح سرگردان درباره ی کارهایی که آنها قادر به انجامش هستند سپری می شود. توضیح دادن دلیل تواناییشان در نشستن روی مبل یا حرکت در مکان و یا ورود به خواب بیشتر شبیه خطابه ی نویسنده برای یادآوری این نکته است که: بیننده ی گرامی آنچه می بینید سندیت دارد و من آن را از خودم در نیاورده ام!
چند داستان دیگر کار مثل داستان خانواده ی امیر حسین (با بازی مهدی سلوکی) یا خانواده ی مینا (با بازی پریناز ایزدیار) همچنین زوج پلیس مجموعه از شدت شعار زدگی نتیجه ی عکس داشته و موجب مشهود تر شدن ضعف های سریال می گردد. شوهر خواهری که کارش نصب ما هواره است ، خانواده ای که دخترشان بخاطر عشق یک پسر خودکشی کرده و بیست سال جسم او را (بدون ارائه ی هیچ دلیلی به بیننده) نگه داشته اند و پلیس جوانی که خلاف های رانندگی اش موجب می شود رئیس توصیه های ایمنی جاده ای به خورد مخاطب بدهد از این نمونه ها است. اصرار بیش از حد نویسنده در گنحاندن تمام معضلات اجتماعی از تورم گرفته تا قاچاق دارو در یک سریال مناسبتی آن هم از طریق دیالوگ ، دم دستی ترین تمهید وی برای بالا بردن بار مضمونی آن است.
علاوه بر موارد فوق یکی ار عوامل اصلی ضربه به سریال انتخاب بازیگران آن است که ناهمگونی آن ، ضعف های مجموعه را مشهود تر می کند. بازی "داریوش فرهنگ" در کنار سه عضو دیگر شرکت ، بازی "پریناز ایزدیار" در برابر " مهدی سلوکی" و زوج پلیس در برابر "شهرام قائدی" و شرکا نمونه ی یک بازی خوب برابر یک نمایش آماتورگونه است. مهدی سلوکی به عنوان تقش تاثیرگذار محموعه با حرکت های اغراق شده ی صورت و ضعف های آشکار بازی اش به خصوص در ادای دیالوگ ها ، بزرگترین اشتباه علیرضا افخمی در انتخاب بازیگران کار محسوب می شود. اشتیاق افخمی در استفاده از مجموعه ی بازیگران کارهای اخیرش یکی دیگر از عوامل اصلی این ضعف ها است. همانطور که شهرام قائدی بازیگر موفق «پنجمین خورشید» این بار در نقش جدید اش به یکی از ضعیف ترین های مجموعه تبدیل شود. همچنین به نظر می رسد که بی توجهی در انتخاب بازیگران فرعی مجموعه های تلویزیونی تدریجا به اپیدیمی تبدیل شده که به شکل خاموش به آزاردهنده تر شدن سریال ها ی چند سال اخیر مشغول است و در این سریال نیز کاملا قابل مشاهده است.
جدا از همه ی این مشکلات شروع سریال جذاب، تاثیرگذار و ترغیب کننده بود. گورکنی در حال کندن زمین و دیالوگ های پینگ پنگی مهدی سلوکی و داریوش فرهنگ در کنار قبر ، بیننده را از فاجعه ای نزدیک با خبر می کند. فاجعه ای که طرح آن در طول بیست شب هیچگاه نشانی از جذابیت آن افتتاحیه را نداشت و نتوانست گلیم سریال را از آب بیرون بکشد. چون اینجا بر خلاف سینما پنج دقیقه اول آن اهمیتی که ذکرش رفت را ندارد و این روند داستان و کشش آن است که از یک سریال کاری قابل دفاع می سازد.
بدون شک «پنج کیلومتر تا بهشت» برای کارگردانش قدمی رو به جلو محسوب نمی شود ولی با وجود سریال های نه چندان موفق امسال ، مسلما در جذب مخاطب موفق تر بوده است. اما مدیران سیما باید ترتیبی اتخاذ کنند که سریال های ماه رمضان از دنیای ارواح به زندگی واقعی مردم باز گردد و با موضوع های ملموس تر و همچنین متنوع تر سبک زندگی دینی را ترویج کنند. پرداخت صرف به داستان های ماورایی موجب شده که با وجود جذابیت ذاتی این داستان ها با گارد منفی مخاطب خسته از تکرار روبرو شود. و ما یکبار دیگر توانسته ایم سبک موفق دیگری را از شدت تکرار نخ نما کنیم.
به نظر شما موضوع آینده ای که توسط کارگردانان ما نابود خواهد شد حول چه محوری خواهد بود؟
« و اسکار تعلق می گیرد به ...» نام فیلم که اعلام می شود ، عوامل آن ، چنان به هوا می پرند که گویی با بهترین حادثه زندگی شان رو به رو شده اند. فرقی نمی کند جایزه بهترین کارگردانی را گرفته باشی یا بهترین جلوه های ویژه را ، ولی مطمئنی از فردای این شب باشکوه زندگیت رنگ دیگری پیدا کرده و همیشه پس از نامت عنوان "برنده اسکار" همراه خواهد شد. سیل پیشنهاد های کاری به سویت روانه شده و شانس حضور در فیلم های بزرگ را بدست می آوری پس با این شرایط ، آن به هوا پریدن اول کار بی دلیلی نبوده و عملی منطقی است.
در کشور ما جنجال های اسکاری سرو شکل دیگری دارد و کمی زودتر آغاز می شود و مصاحبه ها و درگیری های نوشتاری در مطبوعات برای انتخاب نماینده ی ایران در این مراسم با نزدیک شدن به آخرین مهلت ها اوج می گیرد. همواره برای انتخاب فیلمی از ایران جهت بازبینی توسط اعضای آکادمی اسکار دو نظر غالب است. گروهی که معمولا از اعضای خانه سینما به حساب می آیند روشنفکری ترین فیلم سال را پیشنهاد می کنند و گروهی دیگر که دیدگاه رسمی به شمار می روند فیلمی که با سیاست های کشور هماهنگی دارد را معرفی می کنند ، در این میان فیلم های مهجور ولی استاندارد تر سال پشت فهرست بلند بالای این گروه ها می مانند و شانسی برای درخشیدن نمی یابند.
امسال نیز درگیری ها حول همین سبک فیلم ها است. «جدایی نادر از سیمین» فیلم تحسین شده ی "اصغر فرهادی" که علاوه بر فروش خوب نظر منتقدین ایرانی و خارجی را نیز به خود معطوف کرد و فیلم های دولتی تری مانند «پایان نامه» و «33 روز» که با اهداف وزارت ارشاد همخوانی بیشتری دارد. اما سوال مهم این روز ها این است که کدام یک گزینه ی بهتری برای ایران در مراسم اسکار خواهد بود؟ برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید اهداف ایران از ارائه ی فیلم به چنین مراسمی را بررسی کرد. آیا هدف اصلی بردن جایزه و مطرح شدن نام ایران در رسانه های جهانی است و یا هدف روشنگری جهانی و اعلام آرمان های انقلاب در سطح بین المللی ، آن هم بوسیله ی هنر سینما است؟
اگر هدف اول را در سر داریم انتخاب گزینه ای جهان پسند بهترین راهکار است. فیلمی که با استقبال جهانی مواجه شده و جوایز بین المللی را به خود اختصاص داده ، همچنین پخش کننده قوی در اختیار دارد حتما در تصاحب جایزه نیز شانس بیشتری خواهد داشت. در صورت کسب جایزه نیز تا مدت ها نام فیلم و "ایران" در رسانه های سینمایی جهان بر سر زبان ها خواهد افتاد. اما این روی خوش سکه است. همه می دانند که انتخاب های اسکار از سیاست بری نیست و اعضای آکادمی به فیلم هایی روی خوش نشان خواهند داد که با سیاست های کشورشان همخوانی داشته باشد پس انتخاب فیلمی از ایران با نشانه های فوق تفسیر های سیاسی نیز به همراه خواهد داشت که دقیقا برخلاف اهداف اولیه ما برای حضور در چنین مراسمی خواهد بود. مثلا در صورت موفقیت فیلم «جدایی نادر از سیمین» در اسکار ، رسانه های جهانی به جای پرداختن به جنبه های هنری اثر و پیشرفت سینمای کشور به گوشه کنایه های سیاسی فیلم ، رواج دروغگویی در کشوری اسلامی و مطالبی از این دست خواهند پرداخت که به جای سر زبان انداختن سینمای ایران اثری معکوس برای وجهه ی کشورمان خواهد داشت.
اما هدف دومی که برای انتخاب فیلم در سر داشتیم ماجرای دیگری دارد. فیلمی که با سیاست های ما هماهنگ باشد ، تبلیغات جهانی را از دست خواهد داد و پخش کننده ی معتبری نیز برای تبلیغ آن پا پیش نخواهد گذاشت. همچنین به دلیل عدم همخوانی با سیاست های آمریکا ، شانس حضور در بین کاندیداها ی نهایی را نیز از دست خواهد داد پس چنبن فیلمی چه سودی خواهد داشت؟ در دوره ای که کشورهای اسلامی و حتی اروپایی با کمک از مدل انقلاب اسلامی ایران در جهان هیاهو به پا کرده اند و دیکتاتور های عربی را به زیر می کشند چرا نباید در سینما نیز ایران الگو ساز باشد. در حالی که جهان برابر مدل زندگی لاقید آمریکایی ایستاده چرا فیلمی که از رواج چنین سبکی در ایران پرده بر می دارد باید نماینده ی ایران باشد تا بار دیگر به جهان نشان دهد که گروهی در این کشور همواره پیرو غرب آن هم با سی چهل سال تاخیر هستند. مدل سینمای آرمانگرای ایرانی هر چند به واسطه ی حضور کارگردانان ضعیف تر ، آثار چندان قابل دفاعی به شمار نمی روند ولی شاید برای کشورهایی که اینک ماه های پس از انقلاب را می گذرانند به الگویی برای فیلم سازی تبدیل شوند. به عنوان مثال کارگردانان شهیر مصری فیلم هایی با همین مضمون بسازند و یا در کارهای سینمایی مشترک با ایران هم به بالا رفتن سطح فیلمسازی در ایران کمک کنند و هم ارزش های ایران را جهانی نمایند. این مدل مسلما با بایکوت خبری رسانه های جهان روبه رو خواهد شد ولی در همه جای جهان روشنفکرانی هستند که برای یافتن حقیقت آثار هنری دنیا را رصد می کنند تا حرفی نو و خلاف جهت نظام حاکم بر جهان بیایند. پس آنها مخاطب سینمای ما خواهند بود.
حال می توان سوال ابتدای مطلب را به چنین پرسشی تغییر داد ، برای معرفی فیلم به اسکار کدام فیلم را می پسندید ، فیلمی که مخاطب عام سینمای دنیا را مشتاق خود می کند و نام ایران را با هجمه های سیاسی همراه خواهد کرد یا فیلمی که نظر روشنفکران جهانی را به خود جلب کرده و به الگوی جهانی تبدیل خواهد شد؟ با پاسخ به این پرسش می توان فیلم مناسب تری را برای اسکار امسال برگزید.
برنامه ی "خنده بازار" طی سی قسمت پخش شده از عید امسال تا کنون با برنامه های تلویزیون (نود ، هفت ، دو قدم مانده به صبح ،صندلی داغ و ...) ، بازیگران ، مدیران سیاسی ، ورزشکاران و حتی رئیس جمهور به شوخی پرداخته است ولی تنها زمانی این برنامه جنجال ساز شد که نام علی دایی به میان آمد. این در حالی بود که برنامه خنده بازار در قسمت های متوالی از "قلعه نویی" گرفته تا "فنایی" ، "مایلی کهن" و "پیروانی" را نیز از شوخی هایش بی نصیب نگذاشته بود. اما در این میان تنها علی دایی برآشفت و در اعتراض به این برنامه بازیگر مجموعه را ملیجک و دلقک خطاب و مجموعه را به ترسو بودن برای تقلید از سیاستمداران معرفی کرد. و در همین راستا تمام مدیران سیما را به باد انتقاد گرفت. این در حالی است که دایی بی خبر از همه جا نمی داند که در این برنامه رئیس جمهور ملت نیز از شوخی های بازیگران در امان نبوده چه رسد به یک مربی فوتبال!
به نظر می رسد که هنوز خود ستاره ها نیز به مختصات ستاره بودن آشنا نیستند و از آن ، تنها قراردادهای آنچنانی و طلبکار بودن از مدیران و پاسخ ندادن به مردم را آموخته اند. آقای دایی که خود بارها اعلام کرده قراردادهای میلیونی و میلیاردی اش در تناسب با تلاش ها و سختی های شغلش نیست باید بداند که این شوخی ها نیز یکی از همین سختی ها است که گریبانگیر افراد مشهور را می گیرد.
شوخی با ستاره های هر فن که برای مردم آشنایند و هر روز در قاب تلویزیون به بهانه ای دیده می شوند در تمام رسانه ها امری عادی است و این پاسخی به اشتیاق مخاطبان به چنین برنامه ای است. شکی نیست که بینندگان از دیدن تقلید رفتار دایی که هر هفته چند بار در شبکه های تلویزیونی ظاهر می شود بیش از تقلید از من روزنامه نگار که جز خانواده ام کسی از وجودم در این دنیا آگاه نیست لذت می برند.
جدا از کیفیت برنامه خنده بازار که نقد آن جایگاه دیگری را می طلبد ، تولید چنین برنامه هایی در تمام کشور ها سابقه ای دیرینه دارد. برنامه ی زنده یکشنبه شب ها ((Saturday Night Live که سال هاست از شبکه ی NBC پخش می شود نیز در شوخی با ستاره های همه ی رشته ها از هنر تا اقتصاد و سیاست همین روند را پیش گرفته است. اما تفاوت ستاره های ما با آنها در این است که اینجا چنین برنامه ای داد و هوار راه می اندازد ولی آنجا هر هفته یکی از همین ستاره ها اجرای آن را بر عهده می گیرد.
علی دایی که هرگاه با دربسته ای روبرو می شود از ترجیع بند ((کجای دنیا چنین کاری انجام می دهند)) استفاده می کند این بار باید به این سوال پاسخ دهد که چرا از یک شوخی ساده اینگونه برآشفته و عکس العملی را نشان داده که در هیچ جای دنیا مشابهش دیده نمی شود!
حق شوخی با افراد مشهور برای رسانه ای که در به شهرت رسیدن همین ستاره ها بیشترین کمک را کرده طبیعی است و نمی توان به بهانه های مختلف این حق را از رسانه و مردم گرفت. همانطور که وقتی سال گذشته سازمان لیگ علی دایی را از گفتگو با خبرنگاران منع کرد وی هر روز در اعتراض به سلب آزادی بیان و حق مسلم سخن گفتنش جنجالی به راه انداخت که همین رسانه در حل آن بیشترین خدمت را به او کرد ولی امروز و در برابر حق تلویزیون چنین موضعی می گیرد.
به نظر می رسد که علی دایی که از معدود تحصیل کرده های فوتبال ایران به شمار می رود طی سال های حضور مجددش در فوتبال ایران و طی درگیری های پیاپی اش با رسانه ها و مدیران به فردی عبوس و بدبین تبدیل شده که در پس هر عملی اهدافی فرای آن می بیند و دیگر هیچ چیزی او را به خنده وا نمی دارد حتی کاریکاتور درگیری اش با کاشانی در رسانه ملی که نیمی از کشور را خنداند!
براي بافتن عاشقانه هاي سينماي جهان، تنها كافي است دقايقي در ذهنتان جستجو كنيد ولي در سينماي ايران با وجود تلاش هاي گاه و بي گاه نمونه هاي موفق زیادی از اين ژانر كه با نگاهي انساني به مقوله عشق مي پردازد، به روي پرده ها مشاهده نمي شود ولی " طلا و مس" داستان دیگری دارد.
اين فيلم ماجراي طلبه اي را روايت مي كند كه براي شركت در كلاس اخلاق روحاني بزرگي راهي تهران شده ولي بيماري همسرش روال زندگي او را بامشكلات زيادي روبه رو مي كند و در طي كشمكش هاي اين خانواده است كه زيباترين لحظات عاشقانه سينماي ايران به دور از نمايش غلو شده و در لايه هاي زيرين داستان شكل مي گيرد. تلاش هاي سيد رضا ( بابازي روان بهروز شعيبي براي اتمام يافتن فرش كه در نهايت منجر به كم سو شدن بيناييش مي شود و يا صحنه خواندن قرآن براي همسر بيمارش بدون تلاش براي فرياد زدن مضمون فيلم، بيننده را با خود همراه و تاثير لازم را بر وي مي گذارد.
علاوه بر عشق، " طلا و مس" فيلمي پيرامون اخلاق است كه براي نمايش آن نيز به شعار زدگي ورود نمي كند، بلكه با تمركز بر خوبي هاي جامعه بر اعتقادات مخاطب تلنگر مي زند. نمايش واقعي قشر بازاري تحت عنوان فرش فروش كه علاوه بر پول به دستگيري از ديگران نيز مي انديشند همان نوستالژي جامعه از اين گروه است كه علاوه بر مخاطب براي كسبه نيز يادآور روزهاي برتري اخلاق بر مال اندوزي است.
منوچهر محمدي به عنوان يكي از تاثير گذار ترين تهيه كنندگان سينما، در ادامه سه گانه خود درباره روحانيت پس از " زير نور ماه" و " مارمولك" اين بار با پرداختي درست و به دور از قرار گرفتن در مسير خطوط قرمز، يكي از كاملترين فيلم هاي خود را در باره اين قشر تهيه كرده است. اتفاقي كه پس از جنجال هاي " مارمولك" ثابت مي كند براي ساختن فيلم خوب حتما نبايد نقاط حساس و اعتقادات جامعه را به بازي گرفت.
" طلا و مس" كه هفتمين اثر سينمايي همايون اسعديان به عنوان كارگردان است مجموعه زيبايي از بازي هاي روان چهره هاي مشهور، و گاه نابازيگراني محسوب مي شود كه در ايفاي نقش خود به بهترين نحو موفق بوده اند، در اين ميان بازي هاي طبيعي نقش آفرينان كودك فيلم، از نقاط قابل توجه آن است. جدا از اين بازی بي تكلف بهروز شعيبي ونمايش موفق سحر دولتشاهي در نقش پرستار معترضي كه به مرور وارد زندگي سيد رضا و همسرش مي شود، چهره درخشان فيلم بازيگر جواني است كه يكي ديگر از اميدهاي آينده سينماي ما خواهد بود: نگار جواهريان كه به خاطر ايفاي نقش يك مبتلا به بيماري MS در اين فيلم سيمرغ بلورين بهترين بازيگر نقش نخست زن جشنواره بيست و هشتم فجر را دريافت كرد.
جواهريان كه اوايل امسال با بازي متفاوت خود در فيلم" هيچ" نگاه ها را به خود معطوف كرد بانمايش تاثير گذار بيماري كه علاوه بر دست و پنجه نرم کردن با ضعف جسماني اش يك لحظه از تلاش براي حفظ آرامش خانه فرو گذار نيست، به مرور وارد روزهاي درخشان و بلوغ در بازيگری اش شده است سكانس هاي مربوط به پختن غذاي مورد علاقه كودكش با وجود در گيري با بيماري نشانه هايي از اثبات اين ادعا است.
اما با وجود همه تلخي هاي فيلم از بيماري زن تا كور شدن تدريجي همسر و زندگي ساده و سخت اين خانواده شيريني خاص در لحظه لحظه فيلم موج مي زند كه بيننده را از تماشاي همه اين مصائب دلزده نمي كند بلكه او را با داستاني همراه مي كند كه در نهايت لبخندي از سر مهر بر لبانش می نشاند. اين جادوي كارگرداني است كه با ساده انگاري عامدانه در همه اجزاي فيلم از حركات دوربين گرفته تا طراحي صحنه حس هم ذات پنداري و آشنا انگاري فضا را براي مخاطبش به همراه دارد.
" طلا و مس" بيش از هركس و هرچيز وامدار همايون اسعديان است كه در تلاشي آشكار براي فرار از حواشي فيلم نازلي چون " ده رقمي" بار ديگر قدرت خود را به منتقد ينش گوشزد مي كند و بيش از هر كس به مسولان سينما نشان مي دهد كه در صورت حل نشدن معضلات سينماي ايران كارگرداناني مانند وي براي ساخت " طلا و مس" نيازمند توليد چند " ده رقمي" هستند.
حال که اين فيلم منتقدان و سياستگذاران سينما را راضي كرده، بايد تمهيدي انديشيده شود تا در اكران و كشاندن مردم به سينما ها نيز موفق جلوه كند تا ديگر كارگردانان خوب كشورمان هم به دور از دغدغه فروش، فيلم مورد علاقه شان را بسازند.
ژانر وحشت در سينماي ما گونه نوپايي است كه در چند سال اخير با رويكرد كارگردانان جوان به آزمون فضاهاي جديد جان تازه اي يافته است ، در اين ميان تلاش هاي صورت گرفته نيز نتوانسته در جلب رضايت مخاطبان قدم موثري بردارد و نمونه هايي مانند "كلبه" و "حريم" آخرين تجربه هنرمندان ما در اين عرصه به شمار مي رود.
فيلم "آل" كه چندي پيش به اكران عمومي درآمد به واسطه حضور بازيگران مطرح، تهيه كننده مشهور و رسانه اي و كارگردان موفق تلويزيوني اش اميدها را براي توليد يك فيلم موفق در اين ژانر تازه كرد، ولي نتيجه كار برخلاف پيش بيني ها قدمي رو به جلو براي سينماي وحشت كشورمان محسوب نمي شود.
داستان فيلم به موجودي خرافي به نام "آل" باز مي گردد كه در هفته هاي پاياني بارداري اقدام به دزديدن نوزاد مي كند ، اعتقادي كه در گذشته يكي از دلايل سقط جنين به شمار مي رفت، سينا ( با بازي مصطفي زماني) به دستور مدير شركت همراه همسر باردارش راهي ارمنستان مي شود ، وي كه خود در هنگام تولد، مادرش را از دست داده ، نگران زايمان همسرش است.
ولي فيلمنامه اثر با وجود دستمايه قرار دادن چنين موضوع جذابي به تصوير كشيدن آن ناكام است ، تاكيد چند باره روياها و توهمات شخصيت نخست فيلم و توجه بيش از اندازه بر جزئيات ناكارآمد در روند داستان، نتيجه كار را اثري دوباره با ضعف داستان گويي در نيمه اول تبديل كرد ، اتفاقي كه بيننده را تا بيست دقيقه نهايي براي بروز حادثه مورد نظر به انتظار مي گذارد و در طول اين مدت كمكي به پيشبرد داستان نمي كند.
بهرام بهراميان با تجربه سريال هاي پرحادثه و پركششي چون "ساعت شني"، انتظارها را براي تماشاي اثري جذاب بالا برده ولي از نتيجه نهايي چيزي جز فيلمبرداري متفاوت فرشاد محمدي در به تصوير كشيدن فضاي وهم آلود در خاطره ها نمي ماند.
در حوزه بازيگري نيز بازي عصبي و برون گراي مصطفي زماني در برابر حضور موفق اين بازيگر در "كيفر" حسن فتحي ، بيننده را با ترديدهاي فراواني در قدرت اجراي اين بازيگر روبرو مي كند ؛ اما بازي آنا نعمتي به عنوان شخصيتي شيزوفرنيك با رعايت جزئيات قابل توجه، يكي از به ياد ماندني ترين نقش آفريني هاي وي محسوب مي شود.
تصميم درست عوامل فيلم در استفاده از لوكيشن خارجي به ناشناخته بودن فضا و القاي حس ترس در بيننده كمك شايسته اي مي كند ، اين در حالي است كه معماري ايران اسلامي كشورمان فضايي گرم و به دور از دلهره دارد ، ولي ساختمان هاي ارمنستان در پيشبرد اهداف فيلم نقش مهمي دارند ؛ همچنين زبان ارمني بازيگران در نمايان ساختن شرايط معماگونه كمك شاياني به اثر كرده است.
با توجه به اينكه كارگردان و فيلمنامه نويس بر اجتناب از ساخت فيلمي متعلق به ژانر وحشت مي توان اين اثر را تريلري روانشناسانه ناميد كه در بستر اتفاقي ترسناك به بررسي تغييرات روحي شخصيت هايش مي پردازد.
"آل" پس از "ازدواج به سبك ايراني" و "گاو خوني" سومين تلاش علمي معلم در آزمون گونه هاي متفاوت سينمايي در كشور است كه با وجود تبليغات گسترده هنوز در معرفي خود با مشكل روبرو است.



ارسال شده توسط اشکان شعبان پور در ساعت |